![]() |
![]() |
|
| ‡خاطرات حبابی من‡ |
|
شباي رفتنه تو.... شباي رفتن تو... شباي بي ستارست ببين كه خاطراتم... بي تو چه پاره پارست با هر نفس تو سينه... بغضه تو گلومه با هركي هرجا باشم... عكسه تو روبرومه آخ كه چقدر تنگه دلم... براي اون شبامون كاش كه اون عشق بشينه... دوباره تو دلامون چي ميشه برگردي بازم... به روزاي گذشته هواي پاييزي چرا ...تو عشق ما نشسته شباي رفتن تو... شباي بي ستارست ببين كه خاطراتم... بي تو چه پاره پارست سپردي عهدمونو... به دسته بادو بارون منو زدي به طوفان ...خودت گرفتي آروم قهر تو رامو بسته... غم دلمو شكسته تو اين صداي خسته... ياده تو پينه بسته غم دلمو شكسته شباي رفتن تو... شباي بي ستارست ببين كه خاطراتم... بي تو چه پاره پارست غروب باز دوباره... شب توي انتظاره ابر تو نگام نشسته... خياله گريه داره اسمه تو فريادمه... درد تو صدام ترانه است خنده آيينه تلخو... بي تو پر از بهانه است آخ كه چقدر تنگه دلم... براي اون شبامون كاش كه اون عشق بشينه... دوباره تو دلامون چي ميشه برگردي بازم... به روزاي گذشته هواي پاييزي چرا... تو عشق ما نشسته
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 1 بعد از ظهر توسط پسره حبابی |
|
|
حباب بی هدف...
بي تو درمانده شدم.ازهمه رانده شدم.بي تو بي يار شدم.همدم خار شدم.رنگه آلاله شدم.با توفرياد شدم.ازغم آزادشدم.بي تو چون خاك شدم.خوشه تاك شدم.ازغمت زرد شدم.ناله ودرد شدم.بي توآواره شدم.سست وبيكاره شدم.بي تو مردم مردم.غم دنيا رو خوردم.... زمان متوقف شد آن هنگام كه نگاهم به نگاهت شكوفا شدوقتي ديدمت احساس كردم پرنده وجودم شوق پريدن گرفت دلم لبريز از زورق هاي كوچكي شد كه با وزش موج احساساتم به آرامي برروي دريايي از عشق شناور است عشقي ميانمان تجلي گرفت وبه جلوه گري پرداخت ودرآن هنگام بود كه عظمت عشق را با تمام وجود حس كردم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 1 بعد از ظهر توسط پسره حبابی |
|
|
امشب از دلم برايت مي نويسم شايد وقتي بغض هاي گره خورده مرا باباران ببيني بتواني يك ستاره روي آسمان تاريك نقاشي ام بگذاري. كاش بتواني مرا از روي پله هاي متروك تنهايي پايين بياوري. آنوقت نامه هاي باراني ام روبروي چشمان تو آفتابي شوند...! اي پرنده عشق وعاطفه،اي مظهراميد ،صبرو پايداري،نگاه هاي پر از عشقت ودستان مهربانت را دوست دارم و مي گويم با من بمان تا هميشه . تمام شب را با ماه مي مانم و تورافرياد مي زنم ،درعمق سكوت شب فرياد هايم گم مي شود ولي تو پيدا نمي شوي تو برايم مفهوم بودني مفهوم هرچه خوبي ،توبرايم شقايق هستي كه دلت آيينة داغ هاست.اي كه هرگزدستانت را لمس نكرده ام هرجا هستي دوستت دارم و فراموشت نخواهم كرد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 8 بعد از ظهر توسط پسره حبابی |
|
|
دلم شكست اي هم نفس پرم شكست تواين قفس تواين غبارتواين سكوت چه بي صدا نفس،نفس ازاين نامهربوني ها دارم از غصه ميميرم رفيق روز تنهايي يه روز دستات رومي گيرم. تواين شب گريه مي توني پناه هق هقم باشي تواي همضادوهم خونه چي ميشه عاشقم باشي دوباره من،دوباره تو،دوباره عشق،دوباره ما دو هم نفس،دوهم زبون،دوهم سفر،دو هم صدا توهمة پايان تنهايي پناه آخرمن باش تواين شب مرگ پاييز ،بهارباورمن باش بذاربامشرق چشمات شبم روشن ترين باشه مي خوام آينة خونه باچشات همنشين باشه تو را با ديگران ديدم كه سرگرم گفتگو بودي بااومي رفتي، با او بودي صدايت كردم بر نگشتي صدايت كردم همچوبيگانه نگاه كردي نگاهت را نمي بخشم همين بود آن صفاتي را كه مي گفتي همين بودآن وفاقي راكه مي گفتي اگر اين چنين بود، چراروزم راسيه كردي گنه گردي.....! گناهت را نمي بخشم....! گنه گردي.....! گناهت را نمي بخشم....! بيشتر از آن كه تصوركني خيانت ديده ام بيشترازآنكه باوركني قلبم راشكسته اند. اماتو،اماتو نه خيانت كرده اي،نه قلبم را شكستي توجگرم را به آتش كشيده اي زبانم مي گويد، زبانم مي گويد به اميد روزيكه،روزگارت سياهتر از پر كلاغ تيره تر از غروب، غم انگيزتر از دم جدايي باشد امادلم مي گويد، امادلم مي گويد به اميده روزي كه آشيانت بالاتر از آشيان عقاب چشم اندازه نگاهت زيبا تر از بهشت وبرلبانت لبخند،وصدها هزار پري كنيزت باشند......... روزي كه آمدي انگار آسمان بودي كه ميليونها ستاره به استقبالت آمدند روزي كه رفتي باز آسمان بودي كه ميليونها ابر بدرقه ات كردند يك روز آمدي يك روز رفتي و من ماندم((تنها))! كه كدام كلامت با شكوه تر بود آمدنت يا رفتنت....!؟ يكي را دوست مي دارم ،ولي افسوس كه اوهرگز نمي داند. نگاهش مي كنم شايدبخواندازنگاهم كه دوستش مي دارم. ولي افسوس كه اوهرگز نگاهم رانمي خواند...... خواستم زندگي كنم ...راهم رابستند خواستم عاشق شوم...گفتندگناه است خواستم سخن بگويم... گفتنددروغ است خواستم گريه كنم...گفتند نادان است به ستايش روي آوردم ...گفتند خرافات است خواستم حرف بزنم... گفتند خاموشي بهتراست خواستم بخندم ... گفتندديوانه است سكوت كردم... گفتندعاشق است پس بگوييد چي كاركنم.....؟!!! مانند شاپركهاي بي گناه وكوچك سوار بررنگين كمان زندگي وسرشار از مهرباني وشور و هيجان دنبال مرواريد مي گشتم مرواريد............. اورايافتم ازدرون صدف برداشتم ودرون صدف قلبم قرار دادم امااوكسي نبود كه يكجا بماندرفت وحتي پشت سرش رو هم نگاه نكردتاببيند شاپرك كوچيك برگ پاييزي شده زيره پاي عابران ،گناه من يك اشتباه بود كه بايد ........... دنبال مرواريد غواص مي شدم وبه اعماق اقيانوس ها مي رفتم نه درروي زمين ،يك چيزه محال ونشدني وحالا................. ديگرنه مهربانم ونه شور وشوقي برايم مانده وتنها آرزوي من با او ودركناراوبودن است. واما نمي دانم كه رفتن او كفاره كدامين گناه من بود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 7 بعد از ظهر توسط پسره حبابی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با منت خواری پی شبنم نمی گردم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
دانلود کنید و همراه با منطق خود لذت از زندگی ببرید راهنمای جامع جستجو سایت ها و وبلاگ ها آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|